تبليغاتX
هنوز نمیدونم!



سلام


غم عجیبی گریبان آدمُ میگیره، وقتی که تو یکی از آخرین شبای پاییزی که هوا سرده و برفم میاد، اونم تک و تنها تو خونه نشسته باشی، تازه شب جمعه هم باشه و تو نرفتی دعای کمیل پیش آقاجون به اضافهء اینکه از خودت، از کارات پشیمون هم باشی!
انگار این از اون شباییه که به صبح نمیرسه، حالا هر چقدم که صبر کنی.
هر چقد بیدار بمونی صبح از راه نمیرسه، تو ظلمت شب فرو رفتی و نمیتونی بیرون بیای.
منتظری، منتظری تا یکی بیاد و دستت رو بگیره و تو رو از اینجا بکشه بیرون، از این چاهی که مثله شب تاریک و بی انتهاست.
ته چاه نشستی و یه گوشه کز کردی، دستات رو دوره زانوهات گره زدی و به خودت و اعمالت فکر میکنی، خاطره های خوب و بدت یکی یکی از جلوی چشمت رد میشن، خدایا نکنه قراره بیام پیشت که همه خاطره هام میان جلوی چشمم؟! آخه شنیدم کسی که نزدیکه لحظه مرگش فرا برسه، همه خاطره هاش رو، همه کارای خوب و بدی که کرده رو میبینه در یه لحظه.
خدایا امشب محتاجتم، محتاج مهربونیاتم مثله همیشه، محتاجه دستای گرمتم که دستمُ بگیره و منُ از این چاه تاریکیها و ظلمتها بیاره بیرون.
خدایا امشب محتاجتم، محتاج عظمتاتم مثله همیشه، محتاجه نگاه مهربونتم که منُ مورد لطفت قرار بدی و به من رحم کنی و منُ به حال خودم رها نکنی.
خدایا هنوز منتظریم، منتظریم تا کسی که وعدشُ دادی بفرستی پیشمون، البته اگه بشه اسم ما رو منتظر گذاشت. باور کن راس میگم ...


پی نوشت:
۱) غمگین میشویم!
۲) خدایا من بدبختِ ... ! اگه گناه میکنم به امید اینم که تو بازم ببخشی!
۳) هر کی تونست بگه این عکس چیه؟!

۴) التماس دعا ... همین حالا

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 توسط غلام آقاجون

السلام علیک یا شمس الشموس ...